حل تمرین فارسی ششم/فصل ششم،درس هفدهم:ستاره ی روشن

فارسی ششم ، صفحه ی ۱۰۸

درک مطلب 

۱.منظور از جمله ی “راست گوی هلاک نشود” چیست؟ 

جواب۱: انسان های راست گو هیچ وقت نمی میرند ویاد وخاطره شان همیشه در یادها می ماند و باقی است.

 

۲.چرا نیک خوی در هردو جهان ستوده است؟

جواب۲: چون هم مردم آدم های خوش اخلاق را دوست دارند و به آن ها احترام میگذارند و هم خداوند آدم خوش اخلاق را دوست دارد و او را از نعمت های بهشتی بهره مند میسازد.

۳. باتوجه به متن درس منظور از ستاره ی روشن چه کسی است؟

جواب۳: حکیم بزرگمهر

۴. منظور از جمله ی” هر که از شما به زاد بزرگتر باشد، وی را بزرگ تر دارید.” چیست؟

جواب۴: به بزرگترها و افرادی که از نظر سنی از شما بزرگترند احترام بگذارید.

صفحه ی ۱۱۳

درک و دریافت 

۱.به نظر شما چرا شیخ مکتب خانه، ابتدا از آموزش دادن به ممنون خودداری می کرد؟

جواب۱: چون دیر آمده بود وادعای دانستن داشت.

۲.به نظر شما زیباترین بخش این داستان کدام قسمت است؟ چرا؟

جواب۲: آنجایی که شیخ کوزه آب را به ممنون داد و با کوزه ی دیگری در آن آب ریخت و وقتی که پر شد کوزه  آب سرازیر شد و ممنون فهمید باید متواضع باشد و خالی باشد تا پر شود.

۳.نظر بچه ها در مورد ممنون چه بود؟

جواب۳: او را پرحرف ، مغرور و پر ادعا و با ظاهری به هم ریخته می دانستند.

۴. اگر میخواستید نام جدیدی برای داستان انتخاب کنید نام آن را چه می گذاشتید؟

جواب ۴: کوزه ی جان ، شیخ عالم ، مکتب خانه ی دل

کارگاه  درس پژوهی 

۱. یکی دیگر از شعرهای پروین اعتصامی را که به صورت مناظره سروده شده است، انتخاب کنید و در گروه بخوانید.

جواب۱:

گفت قاضی این خطاکاری چه بود/ دزد گفت از مردم آزاری چه سود

گفت بدکردار را بد کیفر است / گفت بدکار از منافق بهتر است

گفت هان برگوی شغل خویشتن /گفت هستم همچو قاضی راهزن

گفت آن زرها که بردستی کجاست/ گفت در همیان تلبیس شماست

گفت آن لعل  بدخشانی چه شد / گفت می دانم و می دانی چه شد

گفت پیش کیست آن روشن نگین/ گفت بیرون آر دست از آستین

دزدی پنهان و پیدا کار توست /مال دزدی جمله در انبار توست

تو قلم در حکم داور میبری/ من ز دیوارو تو از در میبری

دیگر ای گندم نمای جو فروش/ بارداری عجب، عیب خود مپوش

دزد اگر شب گرم یغما کردن است /دزدی حکام روز روشن است

۲.در مورد شخصیت بزرگمهر تحقیق کنید و شرح حال یا داستانی از زندگی او را در کلاس بخوانید.

جواب۲: داستان بزرگمهر و مروارید انوشیروان

یک روز بهاری انوشیروان با بزرگمهر در باغ قصر قدم میزد .هوا خنک بود پرنده ها آواز می خواندند . عطر گل ها همه جا رو پر کرده بود و آنها درباره اوضاع مملکت حرف میزند. شاه مثل همیشه مروارید گرانبها و سفیدش را در دست داشت و با آن بازی می کرد. شاه این  مروارید را خیلی دوست داشت وهیچ وقت آن را از خودش دور نمی کرد. این یک هدیه ویژه  از طرف پادشاه هندوستان بود. همینطور که قدم می‌زدند به کنار استخر رسیدند.توی استخر چندتا قوی سفید شنا می کردند .ناگهان یکی از قو ها بال هایش را به هم زد و به هوا پرید. شاه چنان هل شد که  مروارید از دستش توی آب افتاد. بزرگمهر در یک لحظه دید که قوی سفید مروارید را سریع بلعید و پیش دوستانش برگشت.شاه خیلی ناراحت شد و گفت مرواریدم توی آب افتاده هر طور که شده باید اون رو پیدا کنی و با ناراحتی از آنجا دور شد. بزرگمهر که نمی دانست چکار کند همان جا کنار استخر ماند و به فکر فرو رفت و با خودش گفت اگر حقیقت را به شاه بگوید او همه ی قوهارا خواهد کشت . بزرگمهر ساعت ها به قوها نگاه کرد همه شبیه هم بودند صداشان  پرهاشان ، همه مانند هم بود . درهمین افکار بود که متوجه شد فقط یکی از قوها با بقیه فرق دارد و بی حال است و گوشه ای نشسته .سریع نگهبانان را صدا زد .قو را از آب بیرون کشیدند ومروارید در شکم او بود. شاه که از بابت پیدا شدن مرواریدش خوشحال بود از بزرگمهر پرسید چطور فهمیدی که مروارید در شکم این قو بوده است؟ و بزرگمهر در پاسخ گفت : فقط خوب نگاه کردم!

حتما ببینید

حل تمرین پیام‌های آسمان نهم/ درس دوازدهم: جهاد

پیام‌های آسمان نهم: فعالیت کلاسی صفحه 134 در آیه بالا خداوند جهاد را به یک …

error: Content is protected !!